جواد اصغرپور[۱]
چکیده:
حاکمیت دولتها بهعنوان یکی از بنیادینترین اصول حقوق بینالملل، همواره مبنای استقلال سیاسی، صلاحیت انحصاری و برابری حقوقی دولتها در نظام بینالمللی بوده است. با این حال، گسترش تعهدات فراملی ناشی از تحولات حقوق بینالملل، توسعه نهادهای بینالمللی، جهانیشدن و افزایش وابستگی متقابل میان دولتها، مفهوم سنتی حاکمیت را با چالشها و بازتعریفهای جدی مواجه ساخته است. مقاله حاضر با هدف تحلیل نظری نسبت میان حاکمیت و تعهدات فراملی، به این پرسش اساسی میپردازد که آیا میان این دو مفهوم تعارضی بنیادین وجود دارد یا میتوان رابطهای تعاملی و تکمیلی میان آنها شناسایی کرد.این پژوهش با روش توصیفی ـ تحلیلی و با بهرهگیری از منابع کتابخانهای، ضمن تبیین مبانی نظری حاکمیت در حقوق بینالملل و بررسی ماهیت تعهدات فراملی، دو رویکرد عمده را مورد مطالعه قرار میدهد: نخست، رویکردی که تعهدات فراملی را محدودکننده اقتدار دولتها و در تعارض با اصل حاکمیت میداند؛ و دوم، رویکردی که این تعهدات را نه نفیکننده حاکمیت، بلکه نشانه تحول و بازتفسیر آن در چارچوب نظم حقوقی معاصر تلقی میکند. یافتههای پژوهش نشان میدهد که هرچند در برخی حوزهها، بهویژه در زمینه حقوق بشر، حقوق بشردوستانه، محیط زیست و تعهدات ناشی از سازمانهای بینالمللی، نوعی محدودیت بر اعمال مطلق حاکمیت دولتها مشاهده میشود، اما این محدودیتها الزاماً به معنای زوال حاکمیت نیست، بلکه بیانگر گذار از برداشت مطلق و سنتی حاکمیت به سوی برداشت مسئولانه، مشارکتی و حقوقمند از آن است.در نتیجه، مقاله حاضر بر این نکته تأکید دارد که رابطه میان حاکمیت و تعهدات فراملی را نباید صرفاً در قالب تقابل تحلیل کرد، بلکه در بسیاری موارد میتوان از نوعی تعامل، انطباق و بازسازی مفهومی سخن گفت. این امر نشان میدهد که حاکمیت در نظام حقوق بینالملل معاصر، به جای آنکه مفهومی ایستا و غیرقابل تغییر باشد، نهادی پویا و قابل تطبیق با الزامات نوین جامعه بینالمللی است.
واژگان کلیدی:حاکمیت، تعهدات فراملی، حقوق بینالملل، دولت، جهانیشدن، نظم حقوقی بینالمللی.
[۱] کارشناس ارشد حقوق بین الملل
Asgharpor.j.1347@gmail.com